خانه مشق ارزنان

شهریور ماه سال نود و یک با یه حصیر شروع کردیم و چندتا کتابِ خوب و چندجعبه مدادرنگی و کاغذ و یه هفت هشت نفر بچه که سرتاپا پر بودن از محبت و چشمهاشون برقِ تمنای خواستن و دانستن داشت،
خانه مشق اولین جلسه ش توی پارک ارزنان روی همون حصیر و با همون بچه ها و چهارتا مربی که فقط و فقط عشق کشونده بودشون میون بچه های اون محله شروع به کار کرد
هدفش آموزش بود و ترویج فرهنگ کتابخوانی برای بچه هایی که بین فقر و بی توجهی، غریبه بودن با خیلی از واژه ها و کلمات و برخوردها و رفتارها
خانه مشق میخواست یه مکان باشه برای بچه هایی که میون فقر و بی توجهی و کار فرصتی برای محبت و دانستن نداشتن و بچگی نکردن، میخواست کمک کنه تا آینده ای نه خیلی دور این بچه ها یادشون بمونه که تو دل این جامعه بی رحم، آدمهای مهربونی هستند که نه تنها حواسشون به سیرکردن شکمهای گرسنشونه بلکه فکر آینده و شعور و دانششونم هست، خانه مشق میخواست ماهیگیری یاد بچه ها بده…
اون حصیر توی پارک بعدها منتقل شد وسط یه اتاق در طبقه دوم یه آپارتمان کوچک نزدیک همون پارک و بچه های اون محله بودند که هرروز با یه دنیا امید و آرزو پله ها را میومدن بالا تا تو دنیای کتاب و بازی و رنگ و نقاشی و رویا غرق بشند
اون دوتا اتاق پر شور خیلی زود وقتش سر اومد و باز بچه ها بی خونه شدند برای کودکی کردنشون…
خیلی زود به لطف شما مهربونها چندتا کوچه پایین تر یه خونه یکم قدیمی تر پیدا شد با یه فضایی بزرگتر و یه حیاط کوچولو که میتونستیم تو هوای آزاد و زیر گرمای خورشید دستهای همو بگیریم و خوشحال و شاد و خندانم را سرخوشانه بخونیم، اینجا بود که کتابهای کتابخونه مثل بچه ها روز به روز بیشتر و بیشتر شد و خانه مشق شد یه دنیا از کودکی و قصه و شادی…
ولی خیلی زود بازم وقتمون سر اومد و خانه مشق باید دنبال یه جای دیگه میگشت
دوسه تا کوچه پایین تر ته یه کوچه یه خونه خیلی قدیمی پیدا شد که نیاز به تعمیرات داشت و این خونه قشنگ کودکی برای مدتی تعطیل شد، اون روزها ما و تمام بچه های خانه مشق آرزومون این بود که کاش بتونیم یه خونه داشته باشیم برای خودِ خودمون که نخواهیم هربار خونه به دوش باشیم و از این خونه به اون خونه، ما منتظر یه معجزه بودیم…
اون خونه تعمیر شد و کلاسها برگزار شد و بچه ها اومدن و رفتن و بزرگ شدن، شما مهربونها زیاد شدید و اومدین برای کمک و اموزش و.. و باز هم وقت سر اومد و اون معجزه اتفاق نیفتاد
تو این جابجایی ها خیلی از بچه ها جا موندن مثل من که دور شدم از خانه مشق و هربار دلم تنگ میشه برای همه اون جیغ ها و دادها و دعواها و قهر و آشتی ها و بازی ها و قصه ها…
تا اینکه چند روز پیش یه خبر مثل یه معجزه لبخند پهنی را رو لبهام مهمون کرد
یه خونه برای خودِ خودِ بچه های خانه مشق، یه جای دائمی و بدون دغدغه ی جابجایی، جایی که بشه برای همیشه موند و دنیای بچگی رو با خنده و شادی و بازی و قصه ساخت
قیمت خونه دویست میلیونه و نیاز به تعمیرات داره، صد میلیونش به همت لطف و محبت شماها جور شده ولی صد تومان مونده تا خانه، خانه مشق بشه
مطمئنم این صد میلیون تومان به لطف و محبت شماها خیلی زودتر از تصور بچه ها جور میشه و میتونیم همه باهم برای همیشه صدای دائمی خنده و شادی بچه های محله ارزنان را بشنویم…

همچنین شاید مطالب زیر مورد پسندتان باشد...

افزودن یک دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *